۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

چوپان
بره گمشده اش را
در یخچال فریزر پیدا میکند
میزند زیر گریه
شهری ها او را به همدیگر نشان میدهندومیخندند

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه


چه کسی میداند که تو در پیلۀ تنهایی خود تنهایی؟
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازۀ یک پروانه زیبایی!!!

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

حس می کنم بهار آمده است

قدم می زنم در باغ بادام تلخ
نقش هاروی گلدان شیشه ایم چه زیباست
به آینه که مینگرم،تعجب میکنم،
چهره ام چه جوان مانده است!
صدای خش خش برگ ها را زیر قدم هایم می شنوی؟
حس می کنم بهار آمده است
چرا همه جا را زرد می بینم؟!

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

سفر به طالقان





سلام. خوبین میدونم.! طالقان عجب جایی بوده ما نمیدونستیم.
جادش شبیه جاده رودهن بومهنه.
وقتی هم که میرسی فکر میکنی وارد کریدون فنار شدی. منظورم همون فریدون کناره ها.رفته بودیم با بچه ها یه سفر یه روزه
یه سفری که از اولش تا لحظات برگشت خوب بود.
کلی خوش گذشت. خوب پیشنهادای یه آدم... باعث شد تا تصمیم بگیرم که دیگه با این اکیپ جایی نرم
نتیجه گیری:هیچوقت با آدمایی که باهاتون مچ نیستن جایی نرین.


۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

اولین داستان کوتاه من

ایستادن برایم مقدس است
به سان ببر تیز پا میدوید.برای چه نمیدانم. ناگهان ایستاد.به پشت سرش نگاهی انداخت،در پی او نمیآمد.
کسی پشت سرش نبود. ناراحت شد.پیش خودش فکر کرد حتما دوستش نداشته که ندویده،
یا اینکه وسط راه شخص دیگری تندتر میدویده،پشت سر او حرکت کرده،
پس یقین کرد که آن شخص دیگر را دوست داشته. یانه وقتی با او فرار می کرده راهش را کج کرده و از یک راه دیگر رفته تا به یک مقصد دیگری برسد تا سرنوشتش جدا شود. یانه وقتی عقب تر از او بوده چیز جالبی سرگرمش کرده و او یادش رفته که میباید میدویده
برگشت.
وقتی برگشت دید همانجایی که شروع به دویدن کرده بود ایستاده.
پرسید:چرا ایستاده ای؟
گفت:تو فرار کردی ،دویدی،من ایستادم،یا شکست بخورم یا شکست بدهم.
ایستادن برایم مقدس است
.

دومین شعر من

سخت ترین سختی ها را کشیدم به رنگ سفید روشن،
برای اینکه با تو باشم.
سخت ترینها را آسان کردی تا با من نباشی،
غنچۀ سرد سرمه ای!